آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

سه شنبه6بهمن94(اندر احوالات این روزا)

سلام به دوستان خودم .دوستتون دارم و از همین جا روی ماه تمام گل هاتون رو می بوسم. آویسا طلای مامان و علی کوچولو شیطون بلای مامان این روزها ساعات پر تلاطمی برای مادر خویش رقم میزنن. از تحویل گرفتن دم مهد و سوار شدن ماشین و کشمکش های داخل ماشین تا رفتن به خونه و درگیری های کودکانه. جالبه علی کوچولو من رو صدا میزنه و با اشاره به آویسا شکایت می کنه. مامان مامان آیی بعد سرش تکون میده و من مثل انیمشین ریرا باید ترجمش کنم  و اون با نشانه سر حرف من رو تأیید می کنه. بعضی وقت ها هم صدام میزنه و در حالی که صدام می کنه و من نگاش می کنم آویسا رو میزنه و وقتی من همچنان نگاش می کنم خودش رو بهش نزدیک می کنه و می بوسه.ج...
6 بهمن 1394

سه شنبه29دی94

این روزهای ما می گذرد کمی سخت. نوپایی پسرمان  و کنجکاوی های پسرانه اش، حس بزرگی دخترکمان که سعی می کند برای برادرش مادری کند و این دو در تضاد و بیشتر زمان به کشمکش. پسرکمان دامنه لغاتشان گسترده شده اند: دلا:سلام الو به:الله اکبر توپ، آپو،آجی دندان های آسیاب بالا هم زده اند بیرون. تقریباً هر دو هفته یه بار و هر دفعه هم به دلیلی باید بریم دکتر یعنی کلاً با دکتر قرارداد داریم . یه روزم مجبور شدم به خاطر قی چشماش که البته دیگر خوب شده بود و مهد هم دیگه می خواست خیلی بگه ما رعایت می کنیم و البته بماند که هر وقت به ما میرسه رعایتش می گیره مجبور شدم علی رو بیارم اداره و اونم خودش برنامه ای بود. تنهایی در ا...
29 دی 1394

یکشنبه20دی(تولد درخانه 94)

با اینکه گفته بودم تولدی در خانه از آن جهت که چیدمان خانه در حالت کوچ بسر میبرد، نمی گیرم. اما باز نشد و مهمانی جهت تولد دخترکمان برپا کردیم. صبح پنج شنبه از ساعت تقریباً 5/5بیدار شدم و بماند هم که علی کوچولو نیز از همان ساعات اولیه صبح همراه بنده شدند. به هر طریقی بود تا قبل اومدن باباجون اینا شام رو درست کردم.(خورشت قیمه بادمجان، مرغ شکمپر، سالاد سیب زمینی و مرغ و سالاد کاهو و سبزی و باقی مخلفات) لازم به ذکر می باشد که برای مرغم دونه انار نداشتم  و دایی جان بهزاد زحمت کشید برام با پیک فرستاد. باباجون اینا هم زودتر اومدند و مامان جون تو گردگیری و باباجون تو جابه جایی کمک کردند. شب خوبی بود هر چند خسته ش...
20 دی 1394

شنبه12دی94(اندراحوالات آخر هفته)

                                                 آخر هفته پیش گلستانی بود برای خودش. آلودگی هوا و سرفه های علی، کار اداره و تعطیلی مهد و غرغرهای عوامل مهد به خاطر حفظ کردن جبهه  اداره و از طرفی دیگه دندان های آسیاب علی که دراین گیرودار در حال جلوس کردن بودن و ایشان هم بسان کوالا و چون چسب رازی به آغوش بنده چسبیده بودند. کماکان و هنوز نیز درگیرن و امروز صبح نیز به زور از بنده رها شدند. ...
12 دی 1394

یکشنبه29 آذر94(دخترک ما)

دختر طلای ما نقاشی شان کم کم جهت دار شده اند و بسیار در نقاشی پیشرفت نموده ا ند اینم نمونه ای از کارهای ایشان عکس گنبد امام رضا در روز شهادت آن بزرگوار که موضوع نقاشی مهد برای تمام گروه سنی بود اینم نقاشی که برای مامان کشیده بود... اینم کارگاه آشپزی تو مهد (درست کردن شیرینی) اینم تب ملکه یخی که آویسا رو گرفته بود و روزی شونصد بار سی دیش رو نگاه می کرد و تمام دیالوگ هایش رو حفظ شده بود و همراه با انیمیشن نمونه زنده ش رو تو خونه اجرا می کرد...   ...
29 آذر 1394

یکشنبه29آذر94(اندر احوالات پسری)

با سلام به دوستان گلم.چه آنهایی که به یاد ما هستند چه آنهایی که در یاد ما هستند... قطار زندگی به پیش میرود، روزها و شب ها عمر می گذرد گاهی به شادی گاهی به غم ... ما کوچک می شویم بچه هامان بزرگتر...بگذریم.. پسرکمان الان یه هفته ای است که دو دندان بالایشان هم جلوس فرمودند. و انگار با روییدن دندان هایشان اسب سرکش شیطنتشان نیز رمیده اند  و کلاً دیگر قابل کنترل نمی باشند و در مهمانی آخر هفته کلاً در بغل مامان و بابا بودند یا ما به دنبال ایشان که مبادا دسته گلی به آب دهند. تقریباً تمام کابینت ها یا با قفل بسته شده اند یا با چسب مسدود. دکوراسیون خانه که لعبتی شده است برای خودش. یه جورایی کولی وار زندگی می...
29 آذر 1394

23آذر (عکس های تولد گل دخترم)

سلام به دوستان گلم و ممنون از تبریکاتشون.  امسال بنا به درخواست دختر عسلم تولدش رو تو مهد گرفتیم شب قبلش با بابایی و داداشی رفتیم برا دختری کیک و بادکنک و شمع و وسایل پذیرایی خریدیم. صبح تحویل مربی ش دادم با یه دوربین که زحمت تصویر برداریش رو هم بکشه . اینم عکس های مهدش ...    ادامه مطلب یادتون نره         علی کوچولو هم اومد تولد خواهریش ...
23 آذر 1394

22آذر94(تولد و شهر بازی)

آخر هفته پیش روزهای پر فراز  نشیبی برای خانواده کوچک ما بود. روز چهارشنبه وقتی به اتفاق بچه ها رفتیم خونه دیدیم علی کوچولو صداش به شدت گرفته و نمی تونه حرف بزنه. وقتی بابایی اومد قصد رفتن به مطب آقای دکتر نمودیم و البته بماند 2ساعت تمام در ترافیک موندیم با کلی اوضاع آشفته رفتیم مطب. شلوغی مطب و دیر رسیدن نوبت ما و الزام زدن آمپول دگزا و بقیه قضایا باعث شد که ساعت 12 به خانه رجعت نماییم.  شبش هم باید به خاطر پسرکمان بیدار می ماندیم . آقای همسر هم  سرما خوردند و مجموعه کامل شد. روز جمعه ای هم طبق قولی که به آویسا داده بودیم باید می بردیمش شهر بازی . علی رغم اینکه آقای همسر حالشان زیاد مساعد نبود اما به خاطر تولد دخمل...
22 آذر 1394

22آذر94(تولد گل دخترم)

                                             در ستاره بارانِ میلادت میان احساس من تا حضور تو حُبابی است از جنس هیچ از دستان من تا لمس نگاه تو آسمانی است به بلندای عشق جشن میلادت را به پرواز می روم دراین خانگی ترین آسمانِ بی انتها آسمانی که نه برای من نه برای تو که تنها برای “ما” آبیست                &...
22 آذر 1394